جمعه بیست و نهم دی 1391

شعر مهندس جوک جوکستان جک جکستان jokestan شعر

گرفتم بعد عمری مدرکی چند                                     و اینجانب شدم حالا مهندس !
 ندانستم که ریزد از چپ و راست                               ز پایین و از آن بالا مهندس 
 غضنفر: گاری اش را هول نمیداد                              د ِ یالا هول بده یالا  مهندس !
 تقی هم چونه میزد کنج بازار                                    نمی ارزه واسم والا مهندس !
  
 :به مرد قهوه چی میگفت اصغر                                 دو تا چایی قند پهلو مهندس !
 شنیدم کودکی میگفت در ده                                       به مردی با چپق خالو مهندس 
 ز جنب دکه ای بگذشت مردی                                    صدا آمد " آب آلبالو مهندس " 
 خلاصه میخورد خون جماعت                                    همیشه بدتر از زالو مهندس !
  
 شنیدم با تشر میگفت معمار                                       به آن وردست حمالش مهندس !
 همین مانده که از فردا بگویند                                    به گوساله و امثالش مهندس  !
 یهو یاد سکینه کردم ای داد                                        فدای آن لب و خالش مهندس !!!
 شنیدم که عمل کرده دماغش                                      خبر داری از احوالش مهندس؟! 
  
 شنیدم بعد تنظیمات بینی                                             بهش میگن همه خانوم مهندس  !
 شنیدم بچه زاییده دوباره                                            بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟ 
 
 سرت رو درد آوردم من مهندس                                   سخن از هر دری اومد مهندس 
 یکی سیگار میخواد اون سمت دکه 
 برو که مشتری اومد مهندس!!!
نوشته شده توسط . در 16:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

شعر طنز ویروس جوک جوکستان جک جکستان jokestan شعر

در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط . در 18:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

غضنفر تو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. راننده قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، غضنفر یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه غضنفر رو میگیرن میبیرن بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه که: مرتیکه خر! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! غضنفر میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم!!!
نوشته شده توسط . در 18:2 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

غضنفر کامپیوتر می خرد! جوکستان جوک جک جکستان جوکستان jokestan

یک روز غضنفر یک کامپیوتر آخرین سیستم میخرد و دو هفته بعد میاد در مغازه و می پرسه

حالا چی میپرسه در ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط . در 17:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

آستین کوتاه جوکستان جکستان جک جوک jokestan جوکستان

حیف نون لره تهران می بینه همه آستین کوتاه پوشیدن با خودش میگه : پس این تهرانی ها دماغشونو با چی پاک میکنن؟؟؟؟

نوشته شده توسط . در 21:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

ب جوکستان جوک جکستان جک jokestan جوکستان

زن : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟
شوهر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!
!
(البته این جوک مال زن و شوهر های ده ها سال قبله. چون الان کدوم شوهری جرات داره به زن خودش این طوری حرف بزنه؟ اگرم جنون بگیره و همچین حرفی بزنه، حسابش با کرام الکاتبینه!!)

نوشته شده توسط . در 21:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

داستان طنز جوک جوکستان جک جکستان jokestan جوکستان

موضوع انشا «ازدواج را توصیف کنید»

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»، بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد.

مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.

ادامه داستان در ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط . در 20:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

خبر مرگ غضنفر جوک جوکستان جکستان جک jokestan جوکستان

غضنفر ميره به يكي خبر مرگ مادرش رو بده، بهش ميگه: يه شتري بود كه در خونه
 همه ميخوابيد!؟ يارو ميگه: خوب؟ ميگه: اين دفعه رو ننه تو خوابيد!!!

نوشته شده توسط . در 20:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم اسفند 1387

غرق شدن غضنفر جوکستان جوکستان جوک جوک jokestan jokestan joke

غضنفر میره استادیوم مسابقه فوتبال ..........توی موج مکزیکی غرق میشه!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط . در 21:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اسفند 1387

دزد گیز 25 تومانی جوکستان جوک جوکستان جوک جک جکستانjokestan jokestan joke

یک روز یک مرد یک ۲۵ تومانی رو زمین می بینه دولا میشه اون را برداره بعد  میگوزه میگه عجب پیشرفتی برای ۲۵ تومنی ام دزدگیر گذاشتند!!!!!!

نوشته شده توسط . در 22:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

غضنفر آتش نشان جوکستان جوکستان جکستان جک جکستان jokestan jokestan jokeلطیفه با حال

غضنفر می خواسته آتش نشان بشه توی آزمون استخدامی ازش میپرسن اگه جنگل آتش گرفته باشد و آب هم اون دو و برا نباشه چیکار می کنی؟

غضنفر میگه:تیمم می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط . در 21:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

برنامه های تلویزیون جوکستان جوک جوکستان جک جکستان jokestan joke jokestan

يارو تلويزيون رو روشن ميكنه  كانال 1: قرآن.  كانال 2: قرآن.  كانال 3:قرآن.  كانال 4: قرآن.  كانال 5: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه!

نوشته شده توسط . در 21:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

غضنفر و فارسی حرف زدن جوکستان جوک جک جوکستان jokestan joke jokestan

دوتا غضنفر تصميم ميگيرن فارسي صحبت كنن اولي ميگه پاشو دومي نميپاشم اولي جواب ميده نگو نميپاشم بگو پاشيده نمي شوم.

نوشته شده توسط . در 21:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

غضنفر و پازل جوک جوکستان جک جکستان جوکستان jokestan joke jokestan

غضنفر با ذوق به دوستش ميگه : بالاخره بعد از 2 سال اين پازل رو حلش کردم! دوستش ميگه 2 سال زياد نيست؟ غضنفر ميگه: نه بابا رو جعبش نوشته 7 تا 10 سال !

نوشته شده توسط . در 21:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

جهنم و آب خنک جوکستان جوک جک جکستان جوکستان jokestan joke

يكي از اهالي جهنم مي ره دم در بهشت به يكي از بهشتي ها مي گه يه ليوان آب خنك به من بده. بهشتيه مي گه نمي دم. جهنميه مي گه باشه.... فردا تو هم مياي دم در جهنم آب جوش بگيري...

نوشته شده توسط . در 20:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

غضنفر در آیینه جوکستان جوک jokestan joke جوکستان جوک جک جکستان

غضنفر جلوي آيينه وايساده بود بعد گفت: جون داداش من تو رو يه جا ديدم. بعد كمي فكر كرد و گفت: آهان تو رو توي سلموني ديدم.

نوشته شده توسط . در 20:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

سفر جوکستان جوکستان jokestan jokestan joke جوکستان جکستان جک داستان طنز

داستان طنز

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط . در 21:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

رد شدن از خیابان جوکستان جوکستان جوک جک جکستان jokestan jokestan

به غضنفر میگن میدونی فرق خر و گاو در رد شدن از خیابون چیه؟

غضنفر یکم فکر میکنه میگه :گاو سرش رو آروم می اندازه پایین و رد میشه ولی خر مثل گاو کله اش رو می اندازه پایین و رد میشه.

نوشته شده توسط . در 20:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

ملا نصرالدین جوکستان جوکستان جوکستان جوک جک jokestan joke لطیفه جوکستان

یک روز ملا نصرالدین با یکی میخواستند از یک پل رد بشوند  ملا به اون میگه بذار من اول رد بشم واگرنه همان کاری را که با نفر قبلی کردم با تو هم میکنم اون مرد میترسه و میذاره ملا اول بره بعد که به اون طرف پل میرسن اون مرد از ملا میپرسه با نفر قبلی چه کار کردی ملا میگه :هیچی اول گذاشتم اون رد بشه بعد خودم رد شدم!

نوشته شده توسط . در 20:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

پدر غضنفر جوکستان جکستان جوکستان jokestan joke جوک لطیفه بذله لطیفه

به غضنفر ميگن: دوست داری بابات بميره ارثش به تو برسه؟
ميگه: نه، دوست دارم بکشنش تا ديه هم بگيرم!

نوشته شده توسط . در 18:39 |  لینک ثابت   •